|
عجب زندگیه باحالی دارم من.......... ادمها چه مهربون شدند.... تماشای طلوع و غروب خورشید چه لذتی داره........ انگار همه چیز طبق میل من پیش میره..... بچه ها جدیدا یه یک تئوری جدید در مورد آفرینش رسیدم.اونم اینه که خدا این جهان به این بزرگی با همه ادمهاشو فقط برای من آفریده تا از زندگی لذت ببرم!!!(این دیگه اند خودخواهی بود....مگه نه؟) بچه ها تا حالا شده یک شب تو یه جای خیلی خیلی تاریک به اسمون پهناور نگاه کنین و از این عظمت بی کران جهان احساس حقارت کنین؟؟؟؟ اگه این اتفاق براتون نیفتاده بهتون پیشنهاد میکنم یه شب که برق محل سکونتون قطع شد و اسمون هم به لطف خدا ابری نبود یه سر به بالا پشت بوم خونتون بزنین تا دقیقا متوجه شین چی میگم و حس حقارت رو تو خودتون پیداش کنین.... این حقارت با حقارت های دیگه فرق میکنه....این حقارت به زندگی انسان جهت میده...زندگی رو روشن میکنه....این حقارت حقارت در برابر خداست.....به خدا راست میگم...باور کن آخ آخ آخ ....گقتم حقارت و یاد روزی افتادم که یکی نافرم تحقیرم کرد ای بابا....اومدم یه کم از زندگی باحالم براتون بگم ببین از کجاها سر در اوردیم!!! راستش امروز بی خوابی زده بود به سرم گفتم بیام به خدمدتون برسونم که بعد از اون قسمت حس غریب که براتون پست کردم زندگی من یه تغییرات اساسی کرد...خیلی قشنگ شده....بچه ها من تونستم.خیلی خوشحالم...... از دوستان عزیز که با نظراشون کلی به من انرژی دادند بی نهایت سپاسگزارم.امید وارم به هر چیزی که میخوان برسند... انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!(چه ربطی داشت؟؟) الان انقدر خوشحالم که حد و مرز نداره...نمیدونم چه جوری این خوشحالی رو باید ابراز کنم.... آهان فهمیدم! بچه ها همگی چایی نخود مهمون من... آهای جوون ها...آی بچه های گل ایرونی...دخترها... پسر ها...اولیای دور اندیش(اینم واسه اعضای قلمچی)...آهای ادمهای خوشبخت...آهای انسانهایی که زندگی رو به معنای حقیقی زندگی میگذرونید... دوستووووووووووووووووووووووووووووووووووون دارم........ خوشحالم که تو برگشتی به کنارم....... خودتو لوس نکن! باشما نبودم! با این خوابی بودم که از کلم پریده بود بچه ها درسته این بار هم مثل هر بار مطلبم مسخره بود، اما شما نظر فراموشتون نشه ها..... به امید روز و روزگار خوش تر برای تک تک ماها!....
یه حس غریبی دارم... دوست دارم با تمام وجود فریاد بزنم : از خودم بدم میاد.... دوست دارم آدم دیگه ای بشم.... یکی که حداقل خودم ازش خوشم بیاد..... به نظر من سخت ترین و وحشتناکترین حس،همین حسه... این حس ادمو به مرز جنون میکشه... این حس عمل بی منطق و غیر انسانی خودکشی رو تبدیل به عملی منطقی و انسانی میکنه. به اخر خط رسیدن اما... اگر از حق نگذریم حتی این حس هم، عمل زشت خودکشی رو نمیتونه توجیح کنه...ادمها فکر میکنند با خودکشی خودشونو از رنج و محنت و ازار این زندگی راحت میکنند...ولی ایا واقعا راحت میشن؟ ایا میدونن چه چیزهایی بعد از مرگشون انتظارشون رو میکشه؟اونها شاید از این زندگی راحت بشن ولی تو دام رنج و عذاب های شدید تری میفتند...حقیقت روح رو که دیگه نمیشه کتمان کرد....میشه؟ اما وقتی این حس سراغ ادم میاد قدرت فکر کردن به این مسائل رو از ادم میگیره...وای...خدا نصیب هیجکی نکنه . زندگی من بد نیست...حتی به جرات میتونم بگم که خیلی ها ارزوی زندگی منو دارن ولی من از زندگیم ناراضیم... فکر میکنم این زندگی اون زندگی که من میخوام و لیاقتشو دارم نیست.... چرا انسان ها همیشه در حسرت هستند؟؟؟ ایا یه ادم سراغ دارین که اسوده و بی دغدغه و بدون فکر به بیشتر از اون چیزی که داره زندگیشو کنه؟ اصلا خود شما... اگر حق انتخاب زندگیتونو داشتید باز هم همین زندگی رو انتخاب میکردید... نه....هرگز... اگر شعار رو کنار بزارید و با هم رو راست باشیم خودتون هم قبول میکنید که نه... بگذریم.... شما چطور؟ از خودتون بدتون میاد؟ فکر میکنید کمتر از شخصیت واقعیتون هستید؟؟ من میتونم من میتونم اون چیزی که میخوام باشم.....اینو به همه ثابت میکنم... اخه چرا نتونم؟؟؟؟ اگر من بخوام...اگر واقعا از ته دلم بخوام کی یا چی میتونه جلوی منو بگیره؟؟؟ از همین الان...همین الانه الان تصمیم میگیرم اونی که میخوام شم....تو این مورد هم از هیچ کاری کوتاهی نمی کنم...حالا ببین.. شما چطور؟؟؟ میتونی؟؟؟؟ اگر میتونی اینو ثابت کن..... من میدونم هدفم چیه...پس از همین الان به سمتش حرکت میکنم....... من راه رسیدن به هدفم رو میشناسم....پس از همین الان قدم به قدم تو این مسیر گام برمیدارم و به هدفم نزدیک و نزدیک تر میشم. من سختی های این راه رو میشناسم....پس خودم رو برای مقابله با اونها اماده میکنم.... من لذت رسیدن به هدفمو تو ذهنم دارم....پس هرجا که به مشکلی بر خوردم که داشت به نحوی منو از حرکت تو این مسیر باز میداشت به لذتهای رسیدن به هدفم فکر میکنم.... من میدونم برای رسیدن به هدفم از چه کارهایی دوری کنم...از همین الان دور این کارها یه خط قرمز میکشم و تابلوی ورود ممنوع کنارش نصب میکنم..... اره....من میتونم و به هدفم هم میرسم.....حالا کیه که بتونه جلوی منو بگیره؟؟... آهای حس لعنتی کوشی پس؟؟؟؟؟ د اگه جرات داری یه بار دیگه بیا سراغم تا با همین دستام خفت کنم..... دیگه این حس راهی به وجود من نداره.....نباید هم داشته باشه..... الان یه حس دیگه ای دارم..حس رضایت از خویش........ همین درسته... عجب حس تپلیه.....امیدوارم همیشه این حس رو داشته باشم...... خیلی وقت بود بلاگمو به روز نکرده بودم....امروزم نمیدونم چی شد که یکدفعه به فکر نوشتن افتادم...همش تقصیر همون حس بد بود...اما دمش گرم...اگه نمی نوشتم هنوز هم اون حس همراه من بود و دست از سر کچلم بر نمیداشت.... اره...بعد از اینکه تو جنگ با کنکور شکست خرده بودم حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم...اما الان با توانی صد چندان اماده ی هر کاری هستم.... راستی بچه ها اولین هدفم همین کنکور از خدا بی خبره.... خب دیگه...من رفتم که شاخشو بشکونم.... به امید روزی که همه ی ما همونی که میخواهیم باشیم...من که شروع کردم...شما هم به جای اینکه این مطالب مزخرف منو بخونی پاشو به کارهات برس که وقت کمه و کار زیاد.... قربان شما..... سعید
|
About![]()
امیدوارم بتونم تو این وبلاگ مطالب مفیدی رو در اختیار دوستان قرار بدم.این وبلاگ جنبه ی عمومی داره و تا اونجا که بتونم سعی می کنم که تو یک چارچوب خاص محدودش نکنم.خلاصه وبلاگ توپیه.من که خودم خیلی می پسندم!!! لطفا با نظر دادنتون در بهتر شدن این وبلاگ به من کمک کنید. Archivesمهر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
360 من |